عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )

75

شرف النبي ص ( فارسي )

رسول عليه السلام گفت مرا مخير كردند ميان آنكه نيمى از امت من در بهشت روند و ميان آنكه مرا شفاعت باشد روز قيامت ، من اختيار شفاعت كردم از براى شفقت و نظر در حق امت . b 28 و رسول در سفرى بود فرو آمد از بهر نماز ، چون به نزديك نمازگاه رسيد باز گرديد . گفتند : كجا مىروى ، گفت : ناقهء خود را زانو بر مىبندم . گفتند : يا رسول اللّه ما زانوى ناقه ببنديم . گفت : نبايد كه يارى خواهد يكى از شما از مردمان ، و اگر خود از براى شاخى مسواك باشد . ( 1 ) و در بعضى سخنان عايشه را گفت : بدان كه مدارا و آهستگى در كارى نرفت هرگز الا كه آن را بياراست ، و مفارقت نكرد از چيزى هرگز الا كه آن را به عيب كرد . و جماعتى از جوانان بنى هاشم بيامدند و گفتند : يا رسول اللّه ، ما را بر صدقات عامل كن تا خيرى به ما رسد ، چنان كه به مردمان مىرسد . رسول گفت : اين صدقات شوخهاى مردم است ، محمد را و آل محمد را نشايد . ( 2 ) و گويند اسبى نيكو بياوردند از غزاى تبوك . رسول را شيههء آن اسب خوش آمد ، و آن اسب را دوست مىداشت . مردى از انصار گفت : پدر و مادر من فداى تو باد يا رسول اللّه ، اين اسب به من بخش . رسول گفت : ترا است و لكن اگر بتوانى به نزديك من فرو مىآى كه مرا شيههء اين اسب خوش مىآيد . و جماعتى مردم بيامدند به نزديك رسول عليه السلام و برهنه بودند ، و از رسول عليه السلام جامه خواستند . رسول در خانه رفت ، هيچ نيافت الا پرده‌اى از آن فاطمه كه بر سر متاعى افكنده بود . رسول گفت : يا فاطمه ، هيچ مىافتد ترا كه خويشتن را از آتش دوزخ باز خرى بدين پرده . فاطمه گفت : نعم . پس رسول عليه السلام آن پرده بدريد يك گز در يك گز و بديشان داد تا عورت خويش بدان مىپوشيدند . و فاطمه را بهايى هر چه نيكوتر بداد . ( 3 ) و مردى از اهل باديه بيامد و گفت : يا رسول اللّه ، من شترى چند آورده‌ام و مىخواهم كه بفروشم و نرخ آن ندانم و مىترسم كه مرا بفريبند ، چون بودى اگر تو با من بيامدى تا اين اشتران را